تبلیغات
آفرینش طرح - اشعار زیبای سهراب سپهری
آفرینش طرح
هنری-ادبی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


از میان کسانی که برای دعای باران به بالای تپه میروند ،تنها کسانی به کار خود ایمان دارند که با خود چتر می برند! مانیز با خود چتر داریم !!
***************
از پل نامردان عبور نکن ،بگذار آب تو راببرد
از ترس شیر به روباه پناه نبر ،بگذار شیر تو را بخورد
ببر باش و درنده ولی از کنار آهوی بی پناه به آرامی گذر کن
((کورش کبیر))
*****************
دلی سربلنـد و سـری
سـر به زیر
ازاین دست عمری
به سربرده ایم

مدیر وبلاگ :فرهاد احمدی
نویسندگان

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است
 


هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟


چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است ...


من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
.....
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟


باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت ...


من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست ...


هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود


روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
       


روزی خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد.

در رگ ها ، نور خواهم ریخت . و صدا خواهم در داد:

ای سبدهاتان پر خواب‌! سیب آوردم ، سیب سرخ خورشید.


   ای درخور اوج ! آواز تو در كوه سحر، و گیاهی به نماز.
غم ها را گل كردم‌، پل زدم از خود تا صخره دوست‌.


من هستم‌، و سفالینه تاریكی ، و تراویدن راز ازلی‌.
سر بر سنگ ، و هوایی كه خنك‌، و چناری كه به فكر،
و روانی كه پر از ریزش دوست‌.
خوابم چه سبك‌، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوته زیست‌،
و چه تنها من !
تنها من ، و سر انگشتم در چشمه یاد ، و كبوترها لب آب‌.
هم خنده موج‌، هم تن زنبوری بر سبزه مرگ ، و شكوهی
در پنجه ی باد.
من از تو پرم ، ای روزنه باغ هم آهنگی كاج و من و
ترس !
هنگام من است ، ای در به فراز، آی جاده به نیلوفر
خاموش پیام‌!

      


  زندگی خالی نیست‌:
مهربانی هست‌، سیب هست‌، ایمان هست‌.
آری
تا شقایق هست‌، زندگی باید كرد.

در دل من چیزی است‌، مثل یك بیشه نور، مثل خواب دم
صبح


و چنان بی تابم‌، كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت‌، بروم تا سر كوه‌.
دورها آوایی است‌، كه مرا می خواند.»


به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید، مبادا كه ترك بردارد چینی نازك تنهایی من‌‌.            سهراب سپهری


خانه دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسید سوار

آسمان مكثی كرد

رهگذر شاخه نوری كه به لب داشت

به تاریكی شبها بخشید و به انگشت

نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

كوچه باغی است كه از خواب خدا

سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

میروی تا ته آن كوچه

كه از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل      

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

كودكی می بینی

رفته از كاج بلندی بالا

جوجه بر می دارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست كجاست؟







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 18 شهریور 1392
چهارشنبه 18 مرداد 1396 01:24 ب.ظ
What's up it's me, I am also visiting this site on a regular basis, this site is truly pleasant
and the users are really sharing fastidious thoughts.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

سایت خدماتی بیست تولز

*******
**** ===
داستان روزانه
----------- ****